مؤلف مجهول

6

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

به شوهر گفت و شوهر خود را فرستاد ، تا سيد را برداشته به خانه آورد . و مريدان خبردار شده همگى آمدند و زخم سيد را بستند و سه روز آن شهريار زنده بود و او نيز جاى خود را به فرزند خود سيد جبرئيل داده ، او را بر مسند ارشاد نشانيد و آن پندها را به گوش او گفته به جوار رحمت [ حق ] پيوست . حكايت سيد جبرئيل آورده‌اند كه سيد جبرئيل نيز خلق را به راه راست دعوت مىنمود ، و چون سى سال از عمر شريفش گذشت ؛ مسافرت اختيار نموده به جانب شيراز در حركت آمده به لباس درويشى خود را داخل شيراز گردانيد . چون چشم درويشان به او افتاد ، درويش تركى را بديدند كه لمعهء نور خدا بر جمالش لامع و ساطع بود . پس « 1 » سادات محبت به او نمودند و چون دانستند كه از خانوادهء كرامت است ؛ او را تكليف كدخدايى كرده ، از براى او دخترى در ميان خود انتخاب نموده به او دادند . و مدت [ 5 ] دو سال آن سرور در فارس مانده و خداى تعالى به او فرزندى كرامت كرده سيد صالح نام نهاد . و در آن وقت كتابى از والده‌اش آمد كه برخاسته به جانب اردبيل بيا كه تو را ببينم ، و اگر نيائى فرداى قيامت شكوهء تو را پيش جد تو خواهم كرد . پس او برخاسته از خانه رخصت حاصل نموده به جانب اردبيل روانه شد و به ديدار والده مشرف گرديد . و والده‌اش گفت مىخواهم كه من تو را كدخدا كنم و فرزند تو را ببينم . گفت من در فارس كدخدا شدم و خداى تعالى فرزندى به من كرامت فرمود . مادرش گفت مىخواهم كه من تو را كدخدا كنم . چون خواست حضرت بارى تعالى بود كه نور اسرار حضرت شيخ صفى الدين

--> ( 1 ) - اصل : پس پس .